خانم بشکاری: پزشکم در یک بیمارستان خصوصی گفت برای نجات فرزندت به صارم برو

تاریخ 1397/09/01 زمان 14:23:36 بازدید 374

امروز با زوجی به گفت‌وگو نشستیم که در سال 93 و در اوج ناامیدی و به توصیه پزشکان بیمارستان دیگری به صارم آمدند تا جان فرزند خودشان را نجات دهند. حال در سال 97 بار دیگر به صارم آمده‌اند.


 

گفت‌وگو با زوجی که  در صارم دو باره صاحب فرزند شده‌اند
خانم  بشکاری: پزشکم در یک بیمارستان خصوصی گفت برای نجات فرزندت به صارم برو
گفت‌وگو با زوجی که  در صارم دو باره صاحب فرزند شده‌اند
 
 
وقتی دستت از همه جا کوتاه شود و غیر از دعا کردن کاری از دستت برنیاید تمام آرزویت این می‌شود که خداوند تمام قدرت و حکمت خودش را از طریق یک نفر به زمین منتقل کندو مشکل تو را برطرف کند. امروز با زوجی به گفت‌وگو نشستیم که در سال 93 و در  اوج ناامیدی و به توصیه پزشکان بیمارستان دیگری به صارم آمدند تا جان فرزند خودشان را نجات دهند. حال  در سال 97 بار دیگر به صارم آمده‌اند. این گفت‌وگو را بخوانید: 
      
سرکار خانم آمنه بشکاری، از اولین حضورتان در صارم و همچنین نحوه آشناییتان با صارم برای ما بگویید. 
   من تحت نظر پزشکی که در بیمارستان دیگری طبابت می‌کرد، بودم. اتفاقا آن بیمارستان هم یک بیمارستان کاملا مجهز و خصوصی بود. تقریبا همه چیز تحت نظر بود تا اینکه در هفته 26 بارداری ام علائم زایمان بوجود آمد. به بیمارستان مراجعه کردم و پزشکم مرا معاینه کردم. خوب به خاطر دارم که یک جمله را به من گفت: «اگر نوزادت در هفته 26 به دنیا بیاید، تنها بیمارستانی که می‌تواند فرزندت را  نجات دهد فقط صارم است». 
 
و شما به صارم آمدید. 
   بله، به صورت اورژانسی به صارم آمدم. حال بسیار بدی نداشتم. هم از نظر جسمی و هم از نظر روحی.  دکتر علیجانی من را پذیرفت و معاینات و رسیدگی‌های لازم را به عمل آورد. واقعا جا دارد از ایشان تشکر ویژه کنم که در آن حال  به داد من رسید. ناگفته نماند که مشکل هماتوم (لک‌بینی) داشتم و اگر به صارم نمی‌آمدم ممکن بود سرکلاژ شوم و مشکلاتی که دیگر تا آخر عمر باید با آن کنار می‌آمدم.  
 
فرزند شما خیلی زود به دنیا آمد و قطعا مشکلات عدیده‌ای برایش بوجود آمده است. 
   بله،  بعد از به دنیا آمدن فرزندم،  انبوهی از مشکلات بر سر راه ما سبز شد. جناب آقای دکتر مرتضوی با توضیحات کافی قبل از زایمان به ما گفتند که  به صورت خوشبینانه به موضوع نگاه کنیم نوزادی که در 26 هفته به دنیا بیاید 40 درصد شانس زنده ماندن دارد و این مایه نگرانی بود. بعد از به دنیا آمدن نوزادم، من او را ندیدم و یک راست به بخش NICU ‌منتقل شد.  همان شب برای دیدن فرزندم به این بخش رفتم. یکی از کوچکترین موجودات زنده که در زندگی ام دیده بودم را دیدم. حالم چیزی شبیه به فاجعه بود.  اصلا فکر اینکه روزی این بچه کامل و سالم تحویل ما شود تقریبا امری محال به نظر می‌رسید. 
همسر خانم بشکاری:  تا قبل از به دنیا آمدن دخترم، همه فکر و ذکر و دعای ما این بود که بچه زنده باشد، بعد از به دنیا آمدن تازه متوجه شدیم که باید دعا کنیم بچه سالم و کامل باشد. 
 
تازه رسیدید اول خط و آن اینکه مراقبت‌های ویژه از نوزاد شما شروع شد. 
   بله، تقریبا هر روز و هر ساعت نبود که استرس تازه‌ای به ما وارد نشود. از خونریزی مغزی، مشکلات تنفسی، زردی بسیار بالا، تشکیل نشدن قسمت‌های مختلف مانند چشم و ... همگی از مواردی بود که با آن روبرو  بودیم و هیچ کاری از دست ما بر نمی‌آمد غیر از اینکه اعتماد کنیم به تبحر پزشکان و کادر درمان صارم و توکل کنیم به خداوند.  تقریبا هیچ چیزی از اعضا و اندام فرزند ما کامل نبود. 
 
چه مدت  با NICU‌  در اتباط بودید و فرزندتان در آنجا بستری بود؟ 
   نزدیک به دو ماه. دقیق بخواهم بگویم 53 روز. هر روز را به خاطر دارم و هر لحظه را خوب به یاد می‌آورم.  حتی یک ماه بعد  از اینکه فرزندمان را تحویل گرفته بودیم هنوز در حال تکامل بود و تقریبا در سومین ماه بعد از به دنیا آمدن تقریبا همه چیزش کامل شده بود. واقعا نگهداری و بزرگ  کردن چنین نوزادانی سخت است و صبر و حوصله می‌خواهد . تقریبا فرزند من در مطب پزشکان بزرگ شد و هر روز و هر لحظه در کنار پزشکان بود. 
 
 
بعد از 53 روز فرزندتان را مرخص کردید. در آن مدت چه بر شما گذشت؟ 
   همسر خانم بشکاری: هر وقت به NICU  می‌رفتم بچه را می‌دیدم که خیلی کوچک بود و البته آقایان را راه نمی‌دادند. من فقط با عکس‌هایی که همسرم می‌گرفت او را می‌دیدم و فقط هفته‌ای یکبار می‌توانستم وارد بخش بشوم. گاهی اوقات هم از طریق تلویزیون و ویدئو او را تماشا می‌کردم و جویای حالش از پزشکان می‌شدم. هر چیزی که می‌شنیدم را در اینترنت جستجو می کردم و شاید وحشتم بیشتر هم می‌شد.  صحبت از تشکیل نشدن نخاع، شنت‌گذاری و ... بود. جایی خوانده بودم که برای شنت‌گذاری باید موهای سر را تراشید و از اینکه فرزند من دختر بود و شاید این بلاها باید سر او می‌آمد حالم خیلی بد می‌شد.  مدام با خودم فکر می‌کردم که حتما حکمتی در کار است و خدا می‌خواهد ما را امتحان ‌کند. 
خانم بشکاری: ما دو ماه در صارم زندگی کردیم. روزی حداقل دو بار  به صارم می‌آمدم و برای «جانا» شیر می‌آوردم. صارم خانه دوم ما شده بود و البته هنوز هم هست. از دکتر علیجانی که اورژانسی به من رسیدگی کردند و مرا جراحی کردند و دکتر مرتضوی که جان «جانا» را مدیون او هستیم و خلاصه همه پرسنل صارم متشکرم. 
 
از اینکه سخت‌گیری می‌کردند و شما را  گاهی راه نمی‌دادند ناراحت نمی‌شدید؟ 
    همسر خانم بشکاری:‌نه، واقعا ناراحت نبودم. در واقع خیلی هم خوشحال می‌شدم. این سخت‌گیری برای همه بود. آن موجودات کوچکی که در این بخش بستری بودند خیلی حساس بودند و با کوچکترین آلودگی ممکن بود دچار بیماری‌های جبران‌ناپذیری شوند.  آن محیط کاملا استریل بود و حق داشتند ما را راه نمی‌دادند. همه آن بچه‌ها مثل بچه من بودند و من حاضر نبودم به خاطر حضور من مشکلی برای هیچ کودکی در آنجا به وجود بیاید.  خدا را شکر امکاناتی نظیر ویدئو و عکس و تلویزیون و ... بود و فرزندمان را می‌دیدیم. 
 
بعد از مرخص شدن چه حالی داشتید؟ 
   اینکه خیلی خوشحال بودیم امری بود طبیعی. اما فرزند ما تا سه سالگی مشکلات خاص خودش را داشت. از آن به بعد موتور رشدش روشن شد و یک دفعه همه چیز اوکی شد. روی خوش زندگی رویش را به ما نشان داد و همه سختی ها تمام شد. 
 
خدا را شکر. حالا بعد از این برای چه به صارم آمده‌اید؟
   آمدیم همه خاطرات خوبمان را تکرار کنیم.  از اطمینانی که به صارم داشته و داریم حرف می‌زنیم. برای اینکه فرزند دوم ما به دنیا بیاید به صارم آمدیم .
 
چه خوب، تبریک ما را هم پذیرا باشید. 
   خیلی ممنون. درست است که یاد آن روزها که می‌افتیم حالمان بد می‌شود. استرس هنوز هم به تن‌مان می‌ا فتد و دوست‌ نداریم به روزهای نگران‌کننده برگردیم. اما روزهای خوب و خوش هم در صارم کم نداشتیم. در واقع نتیجه ماجرا خیلی رضایت‌بخش بود و حالا ما صاحب یک دختر هستیم.  آن روزها همه دست به دست هم دادند تا دختر ما که 26 هفته به دنیا آمده بود سلامت خود را به دست بیاورد.  حالا دختر اولم  4 سال و 3 ماه دارد.  دومی هم که تازه به دنیا آمده است. صحیح و سلامت. جانا در سال 93 به دنیا آمد و باران هم امسال؛ یعنی سال 97.
 
یک جمله راجع به صارم برای ما بگوید. 
   صارم در زندگی ما معجزه کردم. 
همسر خانم بشکاری: صارم امید کسی را ناامید نمی‌کند. 
 
از صارم راضی هستید؟‌
   همینکه فرزند دوم ما هم در صارم به دنیا آمده یعنی رضایت کامل داشته‌ایم. جا دارد واقعا از دکتر صارمی تشکر کنم. از ایشان و  از همه کسانی که این محیط را به وجود آوردند تشکر کنم.  قصد ندارم از شخص خاصی را اسم  ببرم که شاید اسم کسی از قلم بیفتد. اما  از همگی راضی هستیم و برایشان آرزوی سلامت و موفقیت داریم. 
 
صحبت پایانی که ما نپرسیده باشیم؟
   همسر خانم بشکاری:‌ قصد دارم یک موضوع را بدون تعارف عرض کنم. ما قبل از صارم در یک بیمارستان کاملا مجهز بودیم و به توصیه همان‌ها به صارم آمدیم. می‌خواهم بگویم یک قسمت ماجرا تجهیزات و امکانات به روز بیمارستان است. قسمت اصلی ماجرا حس مسئولیــــت پزشـــک و کادر درمان است. در اینجا خیلی چیزها دیدیم که تنها دلیل  برای انجام آن حس انسان‌دوستانه و شرافت آدم‌ها است.  مثلا زمانی که دکتر مرتضوی به دختر من رسیدگی می‌کرد واقعا احساس می‌کردم «جانا» دختر خود  ایشان است. حس ایشان به نوزادان حس یک پزشک نبود، حس یک پدر بود. در اوج ساعت کار ایشان و شلوغی‌ها با یک تلفن یا یک اس‌ام‌اس پاسخگوی ما بود و راه و چاه را به ما نشان می‌داد. این چه نامی غیر از انسانیت دارد.  به همه پدر و مادرهایی که فرزندانشان زود به دنیا می‌آد و باید NICU بروند عرض می‌کنم مثل من اینترنت رو سرچ نکنند. به صارم بیایند و اعتماد کنند. اگر قرار به ماندن باشد در اینجا می‌مانند و به خدا توکل کنند.
خانم بشکاری: دخترم را اول خدا بعد از صارم دارم.  هیچ امیدی به داشتن دخترم نداشتم اما الان او را دارم. هر چقدر بگویم نمی‌توانم با زبان حس و حالم را  بیان کنم. فقط می‌توان بگویم  قلبا  صارم را دوست دارم.