پنجه‌های جناب آقای دکتر مرتضوی از جنس طلاست

تاریخ 1397/08/16 زمان 19:52:34 بازدید 157

شاید عجیب باشد باور اینکه بعضی بیماران و مراجعین بیمارستان بدون اینکه کار پزشکی و ... داشته باشند هر از گاهی به صارم می‌آیند و ضمن تجدید خاطره، دیداری تازه می‌کنند. از این موارد زیاد دیده‌ایم که این بار سراغ سرکار خانم زبرجدیان رفتیم که یکی از مراجعین وفادار صارم است.


 

سرکار خانم زبرجدیان  از روزهای پرالتهاب زایمان زودرس تا رسیدگی‌های پرسنل‌های بخش و NICU برای ما گفت

 پنجه‌های جناب آقای  دکتر مرتضوی از جنس طلاست

 
بعضی اوقات حکایت دلبستگی مراجعین با صارم برای خودش داستانی می‌شود که هزار و یک شب باید آن را تعریف کنی و آخرش هم تمام نمی‌شود.  شاید عجیب باشد باور اینکه بعضی بیماران و مراجعین بیمارستان بدون اینکه کار پزشکی و ... داشته باشند هر از گاهی به صارم می‌آیند و با پزشکان، پرسنل و ... در بخش‌های مختلف ضمن تجدید خاطره، دیداری تازه می‌کنند.  از این موارد زیاد دیده‌ایم و شنیده‌ایم که این بار سراغ سرکار خانم زبرجدیان رفتیم که یکی از  مراجعین وفادار صارم است. 
گپ و گفت ما را بخوانید:‌
  
 
سرکار خانم زبرجدیان، ضمن عرض ادب از نحوه آشنایی خو دبا صارم برای ما بگویید. 
  من زمانی که باردار شدم برای طی دوران مراقبت‌های بارداری به صارم مراجعه کردم و تقریبا همه چیز روتین و طبق برنامه پیش می‌رفت. به دلیل سنگینی نوع کارم، از ماه ششم بارداری دچار کمردردهای شدید شدم تا جایی که برای راه رفتن هم مشکل داشتم و مثلا برای پیاده از شدن از اتومبیل نیاز به کمک داشتم. یک روز که در محل کارم بودم دچار خونریزی شدم و بلافاصله خودم را به صارم رساندم. دکتر احتشام‌کیا و دکتر اورژانس من را معاینه کردند و گفتند علائم زایمان بروز کرده است و شانس آورده‌ای بچه‌ات در راه به دنیا نیامده.  خوشبختانه در آن زمان کیسه آب نترکیده بود و من در بخش بستری شدم.  آن زمان در هفته 26 بارداری بودم و پزشکان، پرستاران و ... مقدمات لازم جهت به دنیا آمدن نوزاد را فراهم کردند. دو سه روز در بخش بستری بودم و در آن مدت پرسنل به شکل فوق‌العاده‌ای رسیدگی می‌کردند و روحیه من را بسیار بالا برده بودند. ساعت 12 شب روز سوم درد زایمان من شروع شد و صبح روز بعد فرزند من به دنیا آمد. 
 
بچه خودتان را همان موقع در اتاق عمل دیدید؟ اوضاع کلی حال او چطور بود؟‌
  نه، نوزاد را ندیدم. وزن آن فقط 900 گرم بود و مستقیم NICU بردند.  آن روز شوکه بودم و  فکر می‌کردم تمام درهای دنیا به رویم بسته شده. همه اطرافیان و اقوام می‌گفتند جوانی و فعلا وقت داری تا دوباره مادر بشوی اما پرستارها روحیه می‌دادند که بچه زنده می‌ماند و نگران نباش.  عصر همان روز گفتند برای دیدن بچه باید به NICU  برویم و به او شیر بدهیم.
 
پس بالاخره برای دیدن بچه به بخش مراقبت‌های ویژه نوزادان رفتید. 
  بله، اما بیشتر شوکه شدم.  لای یک چیزی مثل پنبه یک موجود شبیه به موجودات فضایی به من نشان دادند و گفتند این بچه‌ی شماست. آن لحظه دنیا بر سر من آوار شد. نفس کشیدن برایم سخت بود و دنبال راه خروج بودم که فقط از آنجا بروم. چیزی که من دیدم من را مطمئن کرد که نوزاد زنده نخواهد ماند. قبلا هم مطمئن نبودم بچه ام زنده می‌ماند یا نه.  اصلا دوست نداشتم فرزندم را ببینم. با خود می‌گفتم اگر زنده نماید دلیلی ندارد لبسته شوم و بهتر است او را نبینم. فکر می‌کردم اگر زنده نماند تصویر ذهنی خاصی از آن نداشته باشم بهتر است. 
 
عجب حکایتی. بنابراین بلافاصله به بخش برگشتید. 
  بله، رفتم به بخش و فقط دوست داشتم بخوابم. فردای آن روز مرخص شدم. حال بچه‌ام را که جویا شدم به من گفتند سه روز اول روزهای بحرانی است و اگر مشکلی پیش نیاد و خونریزی مغزی نکند ان‌شاءا... زندهه خواهد ماند. 
 
پس شیردادن به بچه چه شد؟‌
  از روز دوم شیر دوشیدن و شیر آوردن برای او را شروع کردم. تقریبا هروز، دو سه بار حتی تا 5 بار به بخش نوزادان مراجعه می‌کردم و همین رفت‌وآمدهای مکرر باعث شده بود که دوستان بسیار خوب از پرسنل محترم، پرستاران و ... در صارم پیدا کنم که با چشم خودم می‌دیدم که از جان مایه می‌گذارند و تمام تلاش خود را به کار می‌گیرند تا فرزندان ما را به بهترین شکل نگهداری و به آنها رسیدگی کنند.  کادر درمان طوری به  بچه های بستری شده مهربانی می کردند که انگار فرزند خودشان است. 
 
 
در این رفت وآمدها همسرتان هم با شما بود؟ 
  همیشه نه. خوب به یاد دارم اولین باری که برای دیدن فرزندمان به NICU آمد حالش خراب شد و شروع به گریه کردن کرد که بلافاصله او را از آنجا بیرون کردند. می‌گفتند نوزادان حال شما را می‌فهمند و نباید انرژی منفی به آنها بدهید.  بروید و با روحیه بالا برگردید.  آن زمان علاوه بر فرزندم به این فکر می‌کردم که کار شیفتی پرستاران چطور آنها را خسته نمی‌کند و همیشه با روحیه بالا سر کار خود هستند. این برای من عجیب بود.  من بعضی اوقات چندین ساعت اونجا بودم  و رسیدگی به سایر بچه ها را می‌دیدم. آنها با نوزادان صحبت می‌کردند. قربون صدقه می رفتند و به آنها امید می‌دادند اما از شما چه پنهان که من همچنان ناامید بودم. 
 
حال بچه در آن روزهای اولیه چطور بود؟ 
  می گفتند تا زمانی که دوران بحرانی طی نشود و مغز و دریچه قلب و ... همگی به خوبی به کار نیفتد باید تحت مراقبت‌های ویژه باشد.  کار من شده بود که هر روز صبح ساعت 10 دکتر مرتضوی را ملاقات کنم و شرایط بچه رو بپرسم. 
 
از دکتر مرتضوی صحبت به میان آمد. از ایشان برایمان بگویید. 
  باید بگویم دکتر مرتضوی پنجه‌شان طلاست. علاوه بر رسیدگی کامل و خاص به نوزدان، توضیحات کامل از روند درمان و همچنین دلداری و روحیه‌ای که به ما می‌دادند از ایشان یک فرشته ساخته بود.  ایشان زحمات بسیار زیادی کشیدند و هر روز شاهد این فعالیت شگرف ایشان و همه پرسنل بخش بودم. 
 
این داستان چقدر طول کشید؟ 
  دقیقا 47 روز . من بیش از یک ماه و نیم هر روز به صارم آمدم ورفتم. آن هم روزی 3 تا 5 بار. به خاطر دارم که ماه رمضان هم از راه رسیده بود و همسرم هر روز در محوطه بیمارستان یا پارک روبروی بیمارستان افطار می‌کرد و همگی دست به دعا داشتیم که فرزندمان را صحیح و سالم از صارم تحویل بگیریم.  هر روز که همسرم برای سحری از خواب بیدار می‌شد من هم بیدار می‌شدم و برای فرزندم شیر می‌دوشیدم و همسرم آن را به بیمارستان می‌آورد و تحویل NICU‌می‌داد.  دوران بحران اولیه که گذشت کمی امیدوار شده بودم  که نوزادم را سالم تحویل بگیرم.  دکتر مرتضوی هم بعد از مدتی گفتند خطرات گذشته و این بار باید حوصله و صبر به خرج دهید. چرا که نگهداری و بزرگ کردن این نوع فرزندان زحمات زیادی دارد و باید صبر داشته باشید. 
 
پس فرزند شما دوران سخت خود را به سلامتی پشت سر گذاشت. 

 

بله، اما باور کنید هر ساعتش برای من  عمری گذشت. خیلی وقت‌ها که مایوس می‌شدم و اشک می‌ریختم و بلافاصله یکی از پرستارها کنارم می‌آمد و دلداری می‌داد و با توضیحات علمی سعی در آرام کردن من و امیدوار شدنم داشت. 
 
فرزندتان کی مرخص شد؟‌
  بعد از اینکه لوله‌های تنفسی را برداشتند او را زیر هود بردند. بعد از آن انیکباتور و ... . منتظر بودیم کمی وزن فرزندم بالا برود. حدود 1700 گرم شده بود که آن را ترخیص کردند. عرض کردم، این پروسه 47 روز طول کشید. در وهله اول خدا و بعد از آن پزشکان و پرستاران صارم این فرزندم را به من هدیه کردند. از جناب آقای دکتر صارمی که چنین مجموعه منظم و کارآمدی را اداره می‌کنند خیلی متشکرم. جناب آقای دکتر مرتضوی که فرشته خدا بر روی زمین هستند که از ایشان بسیار سپاسگزارم.  پرسنل بخش NICU  هم که همچنان از دوستان خوب من هستند.  از نظارت دقیق سرکار خانم عابدینی گرفته تا رسیدگی تک‌تک پرسنل این بخش همگی باعث شدند خاطره‌ای ماندگار و شیرین از صارم در ذهن  و زندگی من باقی بماند.  گاهی اوقات که به مطب یک پزشک مراجعه می‌کنیم و نوزادان نارس که قبلا در NICU بیمارستان‌های مختلف از آنها نگهداری شده  است را می‌بینیم، والدین آنها فقط از خاطرات بد آن روزها تعریف می‌کنند. اما خاطرات این دوران برای من واقعا شیرین و ماندگار شده است.  ما در آن زمان خیالمان راحت بود که رسیدگی‌ها کامل خواهد بود و واقعا هم همینطور بود. 
 
از روز مرخص شدن نوزادتان بگویید. آن روز شیرین. 
  آن روز هم خوشحال‌کننده بود و هم ناراحت‌کننده. خوشحال از این بابت که فرزندم را به خانه بردم و ناراحت از اینکه پرسنل صارم را کمتر می‌دیدم و آن دلبستگی که در من ایجاد شده بود کمی کمرنگ می‌شد.  بعد ترخیص دلتنگ آنها می‌شدم و هنوز به آنها سر می‌زنم. 
 
در حال حاضر حال نوزاد شما چگونه است؟ 
  قبل از ترخیص و در روزهای بستری رسیدگی‌های خاص به او انجام شد. بعد از ترخیص هم برای چکاب گوش، چشم، اکوی قلب، سونوگرافی، مجاری ادراری، لگن و ... به صارم می‌آمدم و همه چیز تحت کنترل بود.  در حال حاضر حال نوزادم خوب و رضایتبخش است. او زمانی که به دنیا آمد فقط 900 گرم  وزن داشت و زمان ترخیص 1700 گرم، اما در حال حاضر5 کیلوگرم است و این را مرهون زحمات صارمی‌ها هستم. 
 
حرف آخر؟‌
  به همه کسانی که می‌خواهند   اتفاق خوشایند پدر و مادر شدن را تجربه کنند پیشنهاد می‌کنم برای کمتر شدن استرس و راحت شدن خیالشان از بابت امور پزشکی به صارم بیایند. مطمئن باشید شما هم  صارم را به دیگران  پیشنهاد خواهید کرد.  امیدوارم همگی سلامت و شاد باشید. صارم فقط برای من خاطرات خوش باقی گذاشت و همیشه در ذهنم باقی 
خواهد ماند.