در صارم نهایت تجربه، نهایت علم عاطفه، احساسات و عشق را دیدم

تاریخ 1397/07/21 زمان 11:29:39 بازدید 247

برخی از این مراجعین محترم را بعد از سال‌ها که ملاقات می‌کنیم و از آن روزهای پرتنش و پراضطرابشان می‌پرسیم، گفتنی‌های شنیدنی دارند. امروز با سرکار خانم مسعودیان به گفت‌وگو نشستیم.


 

نمی‌دانم دیده‌اید یا شنیده‌اید که بعضی اوقات غالب اطرافیان می‌گویند نه نمی‌شود و کسی می‌گوید ناامید نیستم، می‌شود.  جملگی پالس منفی می‌فرستند و کسی‌ یک‌تنه و با اعتقاد کامل می‌گوید هرگز تسلیم نخواهم شد.  
شاید برای خودتان هم اتفاق افتاده باشد شرایطی را تجربه کرده باشید که موضوعی غیرممکن به نظر بیاید یا اینکه حداقل سهل‌الوصول نباشد اما ته دلتان چیزی به شما می‌گوید تو تلاشت را انجام بده، بقیه‌اش با من. در بیمارستان صارم هر روز با موضوعات مختلف و کیس‌های متفاوت روبرو می‌شویم و هر یک برای خودش کشش تبدیل شدن به یک سناریو را دارد.  از بیشترین  مواردی که در جزیره صارم سراغ داریم، تبدیل شدن کامل ناامیدی به امید است. کسانی که بعد از روزها و سال‌ها تجربه تلخ و بی‌سرانجام به صارم آمده‌اند و کورسوی امیدشان تبدیل به واقعیت شده و حالا به آنچه می‌خواستند، رسیده‌اند.  برخی از این مراجعین محترم را بعد از سال‌ها که ملاقات می‌کنیم و از آن روزهای پرتنش و پراضطرابشان می‌پرسیم، گفتنی‌های شنیدنی دارند.  امروز با سرکار خانم مسعودیان به گفت‌وگو نشستیم. کسی که 4 سال قبل میهمان صارم بوده  و حالا به دور از حال و هوای حساس آن روزها تجدید خاطره می‌کنند. 
 
 
  
سرکار خانم مسعودیان، ضمن خیر مقدم به شما و دختر گل‌تان، برای ما از آن روزها بگویید.
 ضمن سلام و عرض ادب، امروز بعد از نزدیک به 4 سال برای تجدید خاطره به همراه دخترم مرسانا به صارم آمدیم.  دقیق یادم می‌آید که صبح روز چهاردهم اردیبهشت سال 94  بود به صورت اورژانسی به بیمارستان آمدم و خداوند دخترم را کمی زودتر از موعد به من هدیه داد. 

 

 

تا قبل از آن به صارم نیامده بودید؟ 
 چرا، آمده بودم. من زیر نظر خانم دکتر میرفندرسکی دوران مراقبت‌های بارداری خود را می‌گذراندم و تا 28 هفته هم کوچکترین مشکلی نداشتم اما آن شب مشکلاتی در سیستم بدن من پیش آمد که اورژانسی به بیمارستان آمدم و بعد از کلی معاینه و آزمایش، پزشک‌ها به این نتیجه رسیدند که فرزندم باید به دنیا بیاد و همین اتفاق افتاد. 

 

 

و مرسانا چشم به دنیا گشود. 
 بله، زمانی که به دنیا آمده بود به دلیل اینکه  نارس بود و زودتر از زمان مقرر به دنیا آمده بود فقط  یک کیلو 340 گرم وزن داشت  که به خاطر دارم پزشک‌ها به صورت 24 ساعته به  معاینه و مراقبت‌های خاص از او مشغول بودند. برای هر قسمت بدن او یک پزشک متخصص می‌آمد و دقیق مرسانا را معاینه می‌کرد. از مغز و  ریه گرفته تا  چشمها و آزمایشات کم‌خونی و .... همه را چک کردند و به صورت دقیق زیر نظر داشتند. واقعا مراقبت‌ها به قدری عالی بود که شاید باور نکنید در آن شرایط نگرانی عجیبی در وجود من نبود؛ چرا که می‌دیدم که کادر درمان به صورت کاملا حرفه‌ای همه چیز را زیر نظر دارند. 

 

 

از زمانی که فرزندتان در بخش مراقبت‌های ویژه نوزادان NICU بستری بود برای ما بگویید. 
 هیچ مادری دوست ندارد زمانی که فرزندش به دنیا بیاید در آغوشش نباشد و در بخش خاصی بستری باشد. اما به قدری کادر درمان کارش را حرفه‌ای انجام می‌داد که کمی از تلخی آن کم می‌کرد.  پرستارها، مادرانه نوزادان را به آغوش می‌کشیدند و واقعا مثل فرزند خودشان به آنها عشق می‌ورزیدند. با دیدن آن تصاویر آرام می‌شدم و تنها می‌توانستم تشکر کنم. 

 

 

برای ما گفتید که از بار نگرانی و اضطرابتان با برخورد پر سنل کاسته می‌شد. 
 بله، کاسته می‌شد اما همچنان نگران و مضطرب بودم. مرسانا اولین فرزند من بود و زودتر از موعد به دنیا آمده بود و وزنش هم نسبت به و نوزادان معمولی کم بود. بنابراین نمی‌توانستم نگران نباشم.  اما هر زمان که به او سر می‌زدم پزشکان، پرستاران و کادر درمان گزارش کاملی از اتفاقات می‌دادند، شاید ناراحت هم می‌شدم  اما همینکه می‌دانستم چه اتفاقاتی افتاده و واقعیت چیست خیلی خوشحال بودم و از اینکه همه چیز را صادقانه می‌گفتند راضی بودم. 

 

 

بنابراین پرسنل NICU نمره قبولی از شما گرفتند. 
 بله، قطعا و در راس همه آنها  جناب آقای دکتر مرتضوی بود که نه تنها مراقب سلامتی جسم فرزندان ما بود بلکه از نظر روحی نیز کاملا اوضاع را زیر نظر  می‌گرفتند. خوب به خاطر دارم آن زمان موزیک‌های آرام کودکانه برای فرزندان ما پخش می‌کردند که کمی برای من عجیب بود اما حالا می‌بینم که چقدر حرفه‌ای بودند و چقدر جنرال و کامل به همه جای قضیه فکر شده بود.

 

 

در اطرافیان خود کسی بود که نوزادش نارس به دنیا آمده باشد؟ منظورمان این است که این تجربه را قبلا دیده بودید؟‌
 بله، متاسفانه قسمت ناراحت‌کننده و نگران‌کننده ماجرا که کمی ته دلم را خالی می‌کرد همین بود. در اطرافیان خود نوزاد این مدلی (نارس) داشتیم که دست بر قضا عمرش هم بر دنیا نبود و زنده نماند. بنابراین بسیار خطرناک و دلهره‌آور بود برای من که فرزندم زود به دنیا آمده بود و نهایت نگرانی من هم بیشتر به همین دلیل بود و تجربه‌ای که از گذشته در ذهنم باقی مانده بود. 

 

 

در آن زمان با توجه به تجربه تلخی که از اطرافیان داشتید، یاس و ناامیدی از طرف آنها به شما تزریق نمی‌شد؟‌
 حقیتش را بخواهید، آنها به دلیل اینکه خدای نکرده در صورتی که اتفاقی برای مرسانا بیفتد و تاثیر وحشتناک روحی روی من بگذارد کمی سعی داشتند این ماجراها را پیش بکشند. مثلا می‌گفتند اینقدر خودت را وابسته نکن، شاید این نوزاد عمرش به دنیا نباشد.  هم مادرم و مادر همسرم  این ماجرا را کمابیش به من می‌گفتند و سعی داشتند من را برای روزهای سخت آماده کنند. اما من با اعتقاد و توکل به خدا، اعتماد به پزشکان صارم به آینده امیدوارم بود. با عشق شیر خودم را می‌دوشیدم و برای مرسانا می‌آوردم.  با عشق به او شیر می‌دادم. به همین دلیل عشق و احساس پرستارها هم برایم جذاب و مثال‌زدنی بود.  

 

 

و حالا  مرسانای شما به لطف خدا و زحمت دست‌اندرکاران سالم و سر حال کنار شماست. 
 همانطور که گفتم وزمانی که به دنیا آمد یک کیلو و 340 گرم بود اما هنگام مرخص شدن دو کیلو و نیم بود که کاملا تبدیل شده بود به یک نوزاد عادی.  در سال اول مراقبت‌های خاص و سفارشات پزشکان را کاملا اجرا می‌کردیم. مثلا مراقبت‌های خاص از چشم  و قلب و .. .او را داشتیم و مدام برای معاینه و آزمایش تحت نظر پزشک بود. در حال حاضر هم سه سا ل و نیم از آن ماجرا می‌گذرد و مرسانا در کنار من، شاد و سرحال است. 

 

 

از نگرانی‌های پدر مرسانا هم برایمان بگویید. او چه حالی داشت. 
 خوب همسرم کمتر به مرسانا سر می‌زد و سعی می‌کرد خودش را کنترل کند و به من روحیه می‌داد. شاید کمی در جبهه اطرافیان بود و کمی هم طرف من. اما زمانی که به پیش مرسانا بود به من می‌گفت آرام باشم، روحیه داشته باش. حالت خوب باشد، می‌گفت مرسانا می‌فهمد که ما الان نگرانیم یا حالمان خوب است. 

 

 

فامیلی شما و دخترتان یکی است. زهرا مسعودیان و مرسانا مسعودیان. شما و همسرتان قوم و خویش نزدیک هستید؟ 
 بله، دختر عمو و پسر عمو هستیم. البته به همین دلیل قبل از اینکه اقدام به بارداری کنیم به بخش ژنتیک بیمارستان صارم مراجعه کردیم و بررسی‌ها و آزمایشات لازم را انجام دادیم و مجوز باردار شدن را گرفتیم. در واقع شروع آشنایی ما با صارم از زمانی بود که به کلینیک ژنتیک مراجعه کردیم و آن زمان بود که صارم را دیدیم، پسندیدیم و برای ادامه کار هم به همینجا آمدیم. نظم و انضباط، پزشکان متبحر، فضای دوست‌داشتنی و آرام، همگی در این ماجرا دخیل بود. 

 

 

در مجموع به بیمارستان صارم نمره قبولی می‌دهید. 
 نمره که چه عرض کنم، من صارم را از ته دلم و از همه وجودم دوست دارم.  من خودمم از طرف دیگران با صارم آشنا شدم و به همین دلیل من هم صارم را به دیگران توصیه کرده‌ام و همچنان خواهم کرد. با چشم خودم زحمتی که پرسنل می‌کشیدند را می‌دیدم. 

 

 

یک جمله برای یادگاری به ما بگویید.  
 در صارم نهایت تجربه، نهایت علم، نهایت عاطفه، احساسات و عشق  را دیدم. همین‌ها اینجا را با سایر مراکز مجزا کرده است. همه این عوامل باعث شده صارم نمونه باشد. من معتقدم عشق بدون علم و علم بدون احساسات فایده‌ای ندارد و اینها لازم و ملزوم همدیگرند. 

 

 

یک جمله هم برای مادرانی بگویید که شاید فرزندانشان مشکلاتی مشابه فرزن دشما داشته باشند. 
 به آنها می‌گویم قوی باشند و همه چیز را به پزشک‌های صارم بسپارند. با توکل به خدا و علم و وظیفه‌شناسی کادر درمان همه چیز درست می‌شود. 

 

 

سرکار خانم مسعودیان، برای شما، همسر و فرزندتان  آرزوی سلامتی داریم. ان‌شاءا... هر روزتان پر باشد از خبرهای خوب. 
 من هم برای همه صارمی‌ها بهترین آرزوها را دارم. امیدوارم همیشه شاد و پیروز باشید.