گفت‌وگو با پدری که بعد از 12 سال فرزندش را از صارم هدیه گرفت

تاریخ 1397/04/05 زمان 19:48:07 بازدید 494

حیدر امجد: به همه مراجعین توصیه می‌کنم هرگز ناامید نشوند و با اعتماد به صارم و توکل به خدا پیش بروند


 

چند روز پیش یکی از مراجعین با مطالعه مجله صارم، خودش را به واحد رسانه رساند و کمی با هم گپ زدیم. او که ماجرای برخی از مراجعین بیمارستان را در این مجله خوانده بود می خواست تجربه خودش را برایمان بگوید تا شاید به درد دیگر بیماران و مراجعه کنندگان بخورد. خیلی برایش مطرح نبود که بخواهد عکس و نامش را رسانه ای کند، هدف والاتری برای خودش ترسیم کرده بود. توکل به خدا و اعتماد کامل و از همه مهمتر ناامید نشدن را رمز موفقیت خودش می دانست که به همه توصیه می کرد. گفت وگوی ما را بخوانید: 
  
جناب آقای امجدی، از خودتان برای ما بگویید و اینکه  برای چه به صارم مراجعه کرده اید؟ 
  حیدر امجدی، کارمند مخابرات هستم و برای مراحل پیش بارداری همسرم به صارم آمده ام. 
پس هنوز اول راه هستید...
  نه، اشتباه نکنید. این فرزند دوم ما خواهد بود. من 5 سال پیش فرزند اولم را از همین بیمارستان هدیه گرفتم. 
چقدر جالب، پس لابد شما از صارم راضی بوده اید که دوباره به ما سر زده اید؟
  راضی که برای یک دقیقه آن است. من زندگی ام را مدیون صارم هستم. 
ممکن است کمی بیشتر توضیح بدهید. راستش را بخواهید ما کمی گیج شدیم. ماجرا از چه قرار است؟ 
  شاید کلمه «ماجرا» برای این قضیه خیلی مناسب نباشد. باید بگویم «داستان»، «سرنوشت» یا چیزی شبیه به اینها (باخنده) داستان از این قرار است که من12 سال بعد از ازدواج صاحب فرزند نشده بودم. در واقع 5 سال قبل از اینکه به صارم بیایم هم اقدام به درمان برای رفع این مشکل کرده بودم. از سال 1378 تا قبل از اینکه با صارم آشنا شوم تقریبا تمام مراکز مربوط به ناباروری و کلیه مطب ها را زیر پا گذاشتم و هزار مدل دوا و درمان را سپری کردم. از هزینه هم کم نگذاشتم و شاید عددی در حدود 30 میلیون و حتی بیشتر صرف این کار کردم و متاسفانه نتیجه ای نگرفتم. آخرین جایی که قبل از صارم رفتم نزد پزشکی بود که مطبش در خیابان ولیعصر و نزدیک پارک ساعی بود. این پزشک که به طور کلی آب پاکی را روی دست ما ریخت و گفت از اساس شما نمی توانید صاحب فرزند شوید و اصلا پیگیر این ماجرا نشوید. آن لحظه دنیا به روی سرم آوار شد.  در این مدت 3 بار IVF و بیش از ده بار IUI کرده بودیم. آزمایشات مختلف و عکس و ... هم که به اندازه موی سرمان انجام داده بودیم و همگی یکجا از بین رفت. 
زندگی مشترکتان با همسرتان تحت الشعاع این ماجرا قرا  نگرفت؟ 
  همسرم که هیچوقت ناامید نبود و به من دلداری می داد اما از آنجایی که مشکل اصلی از من بود حتی به او پیشنهاد دادم اگر فکر می کند زندگی با من عاقبت خوشی برای او ندارد می‌توانیم از هم جدا شویم که با مخالفت شدید او مواجه شد. 
اینکه بچه دار نمی شدید که قسمت تلخ ماجرا بوده، اما زندگی مشترک با چنین عمق وفاداری برای شما و همسرتان کمی از تلخی این ماجرا کاهش می داد. 
  من تک فرزند خانواده هستم و با این مشکلی که به وجود آمده بود پدر و مادرم هم خیلی عذاب می کشیدند، اما به روی ما نمی آوردند. همسرم یکی از عواملی بود زندگی را برای من شیرین و قابل تحمل کرده بود. تنها انگیزه ام آنها بودند. همسر، پدر و مادرم.  البته الان مادرم در کنار ما نیست و چند سالی است عمرش را به شما داده است، به جرات می توانم بگویم این مشکل مادرم را پیر کرد و او را از پا در آورد. 
چه شد که به صارم آمدید؟
  بعد از اینکه آب پاکی به روی دست ما ریخته شد و گفتند امکان بچه دار شدن شما وجود ندارد، حال و اوضاع روحی مناسبی نداشتم. یکی از همکاران که در محل کار مشغول توزیع شیرینی بود از احوالات من پرسید که چرا اینقدر ناخوش هستم. ماجرا را به ا و گفتم. او  گفت: «می دانی این شیرینی که دارم پخش می کنم برای چیست؟» که گفتم: «نه»، گفت: «دقیقا مشکل تو را داشتم و الان بچه ام به دنیا آمده، به تو پیشنهاد می کنم سری به صارم بزن». آنجا بود که اولین بار نام صارم را شنیدم. البته خیلی امیدوار نبودم و فکر می کردم صارم هم جایی مانند بسیاری از بیمارستان ها و کلینیک هایی است که تا حالا به آنجا رفته ام. 
اما مثل اینکه اینطور نشد.
  بله، خدا را شکر، اینطور نشد. از اولین حضورم در صارم دلم روشن بود که با بقیه جاها متفاوت است. از درب ورودی که وارد بیمارستان شدیم همه چیز منظم و مرتب بود تا پذیرش و آزمایشگاه و خلاصه همه قسمت های بیمارستان. در واقع همین احترام و نظمی که در اینجا وجود داشت باعث دلگرمی ما شد. 
از اولین مراجعه بگویید. از پزشکتان و حرف هایی که بین شما رد و بدل شد. 
  پزشک معالج ما سرکار خانم دکتر اکبریان بود. وقتی شرح ماوقع کردیم او خیلی با حوصله به حرفهای ما گوش داد و نهایتا گفت نگران نباشید، ما تمام تلاش خود را خواهیم کرد و ان شاءا... به نتیجه می رسیم. نکته ای که اینجا باید بگویم این بود که خانم اکبریان بر خلاف پزشک قبلی، ما را ناامید نکرد. هنگامی که تلاشهای سال‌های گذشته را شرح می دادم چشمم به قرآنی که روی میز خانم دکتر بود افتاد و به آن خیره شده بودم. وقتی به خودم آمدم که داستان زندگی ام را با چشمانی اشکبار برای دکتر توضیح داده بودم. ایشان نیز منقلب شده بودند و با نهایت آرامش ما را دعوت به توکل به خدا و انجام آزمایشات لازم کرد. 
و آزمایشات اولیه شروع شد. 
  بله، شروع به آزمایشات جدید و دوا و درمان کردیم. راستش را بخواهید دیگر کف گیر من به ته دیگ خورده بود و آنقدر که در چند سال اخیر هزینه کرده بودم دیگر آهی در بساط نداشتم اما ناامید نشدم. خدا خیر بدهد به اطر افیان و همکارانم. تمام هزینه ای که در ادامه راه کردم را با وام و قرض تامین کردم. خلاصه اینکه ما برای نمونه دادن به بیمارستان آمدیم و قرار شد چند روز بعد برای آگاهی از نتیجه به بیمارستان مراجعه کنیم.  
نتیجه چه بود؟ 
  با ناامیدی کامل به بیمارستان مراجعه کردم.  حقیقتا هیچ امیدی به این نداشتم که خبر خوبی بشنوم. خدمت سرکار خانم حکاک رسیدم و جویای نتیجه شدم. با ناباوری کامل به من گفتند که 11 جنین شکل گرفته است. در حالی که در آزمایشات قبلی کمتر از 3 جنین شکل می گرفت. قرار شد با همسرم برای ادامه روند درمان به بیمارستان بیاییم.  روند درمان ادامه داشت. برای آزمایش بعدی که خیلی هم مهم بود به بیمارستان صارم نیامدم و در نزدیک محل زندگی مان (اسلامشهر)  آزمایش دادیم. وقتی برای دریافت نتیجه آزمایش به آزمایشگاه رفتم از متصدی آزمایشگاه خواستم تا نتیجه آزمایش را برایم بخواند تا متوجه شوم که همسرم باردار است یا خیر که به سردی پاسخم را داد و گفت این وظیفه من نیست و پزشک باید آن را بخواند. یکی دیگر از پرسنل آن آزمایشگاه نتیجه آزمایش را از من گرفت و مطالعه کرد و با خنده گفت همسرم باردار است.  آن لحظه روی زمین نبودم و در آسمان ها سیر می کردم. مسیر بیست دقیقه ای را کمتر از چند دقیقه طی کردم تا به منزل برسم. سر راه هم بار دیگر برای اطمینان بیشتر نزد یک پزشک عمومی رفتم و او هم گفته های قبلی را مبنی بر باردار بودن همسرم تایید کرد. انتظار 12 ساله ما به سر رسیده بود. با چشمانی اشک آلود و سراسمیه به منزل رفتم و اولین کسی را که با خبر کردم مادرم بود. او از من و همسرم بیشتر چشم انتظار فرزند ما بود. وقتی خبر را به مادرم و بعد آن به پدرم گفتم؛ صحنه عجیبی در منزل ما شکل گرفت. مادرم فقط با صدای بلند فریاد می کشید و از گوشه ای از اتاق به گوشه ای دیگر می دوید. پدرم از خوشحالی به زمین خورد. همسرم شوکه شده بود. خلاصه شور و شوقی در خانه ما بود که نمی توانم وصفش کنم. جشنی گرفتیم و اطرافیان را هم دعوت کردیم. جشنی گرفتیم و برای ادامه ماجرا به صارم آمدیم. 
در بیمارستان صارم هم این موضوع تایید شد؟ 
  بله، ولی به ما گفتند که باید آزمایش مجدد بدهید. این گفته شاید در آن زمان کمی ما را نگران کرد. خدا را شکر آن آزمایش هم مثبت بود و ادامه روند بارداری همسرم را به خانم دکتر مصدق سپردند. 
در ادامه ماجرا تحت نظر دکتر مصدق اتفاق خاصی نیفتاد؟
  خانم دکتر مصدق، پزشکی با تجربه و حاذق هستند. به قدری موشکافانه و دقیق همسرم را زیر نظر گرفتند که هیچ مشکلی در کار نبود. روز موعود فرا رسید و ما 24 خرداد 1392 برای بستری همسرم به بیمارستان صا رم مراجعه کردیم.
پس شما همزمان با روز انتخابات ریاست جمهوری، پدر شدید؟
  روز بستری همسرم آن روز بود ولی پسرم روز بعد به دنیا آمد. آن روز را خیلی دقیق به خاطر دارم. به خاطر اینکه روز عروسی پسر عموی من بود مادر و پدرم در مراسم بودند و مادر همسرم همراه من در بیمارستان بود. تا صبح چشمم باز بود و اصلا توان خوابیدن نداشتم. روز 25 خرداد رسید و وقتی به خودم آمدم که در اتاق عمل پسرم را در دستان خانم دکتر دیدم. 
 و شما پدر شدید. آن هم بعد  از 12 سال. چه حسی داشتید؟ 
  زندگی دوباره. خوشحالی پدرم. طراوت دوباره مادرم. محکم تر شدن زندگی من و همسرم. همه با به دنیا آمدن امیرعباس برای من یکجا رخ داد. پدرم 80 سال سن دارد و تنها دلخوشی اش در زندگی امیر عباس ا ست. مادرم هم چند سال بعد از اینکه ما صاحب فرزند شدیم از دنیا رفت، اما نوه اش را دید و رفت. 

 

 باز هم به شما تبریک می گوییم. حالا برای فر زند دوم دوباره صارم آمده اید؟ 
  بله، اگر خدا بخواهد می خواهیم یک فرزند دیگر هم داشته باشیم. البته شاید دوقلو شوند و خانواده ما 5 نفری بشود (باخنده) البته ما در این مرحله کمی جلو هستیم. چرا که از IVF قبلی که 11 جنین داشتیم، حالا 7 جنین باقیمانده است و از آنها استفاده خواهیم کرد. 
فرزند شما که از این طریق به دنیا آمده است تفاوتی با دیگران ندارد. از طر ف اطر افیان نگاه خاصی به او نمی شود؟
  نه تنها چیزی کم ندارد بلکه از دیگران باهوش تر هم هست. دردانه ما به شدت با ادب هم هست. بعد از به دنیا آمدنش جشنی 500 نفره هم گرفتیم و رسما اعلام کردیم که ما بچه دار شده ایم. حالا امیرعباس دردانه فامیل هم شده. 
برای خود امیرعباس هم توضیح خواهید داد که چگونه به دنیا آمده؟ 
  حتما. اصلا قرار بر این است که وقتی بزرگتر شد نه تنها به او توضیح بدهم بلکه آزمایشات لازم را هم بدهد که اگر مشکلی دارد زودتر درمان شود و مشکلات من برای او رخ ندهد. این نه تنها ایراد ندارد بلکه خیلی هم خوب است. 
از بیمارستان برای ما بگویید. از ما راضی بودید؟ چه نمره ای به ما می دهید؟ 
  نمره شما 20 است. همه شما بیست هستید. از درب ورودی تا تک تک پرسنل کادر درمانی و اداری. اینقدر مهربان و دقیق هستید که هیچ جای شکایت و انتقاد نگذاشته اید. ضمنا مجلات و پمفلت های آموزشی شما را دیدم و همین مجله صارم باعث شد سراغ واحد رسانه را بگیرم تا تجربیاتم را با دیگران به اشتراک بگذارم شاید به درد آنها نیز بخورد. مطالب این مجله را مطالعه کردم و به آن هم نمره 20 می‌دهم. 
خاطره خاصی از روزهای مراجعه به صارم دارید؟
  خاطره که فراوان است. اما زمانی که برای درمان به این مجموعه می آمدیم در خلوت خود به حیاط داخلی محوطه مراجعه می کردم و روزهای آینده را برای خود ترسیم می کردم. ساعت ها با خودم فکر می کردم و به صدای پرندگان حیاط گوش می دادم. آن روزها، هم روزهای خوبی بود هم روزهای بد. از یک طرف امیدوار بودم و از طرفی ترس از به نتیجه نرسیدن. 
توصیه ای به دیگر مراجعین ندارید؟ 
  اصل ماجرا همین است. به همین دلیل آمده ام و سرنوشتم را تعریف می کنم. به همه مراجعین عرض می کنم خسته نشوید و به پزشکان این جزیره اعتماد کنید. با توکل به خدا و علم پزشکان صارم به نتیجه خواهید رسید. من 12 سال صبر کردم و بارها شکست خوردم تا به نتیجه رسیدم. شما هم نترسید و ناامید نشوید. خوب به خاطر دارم روزی را که وقتی همسرم را آوردم برای بستری شدن، یکی از مراجعین پشت سرم آمد و با استرس فراوان و نگرانی از من پرسید چند وقت به اینجا آمدید تا نتیجه گرفتید. به او سرنوشتم را تعریف کردم و از خواستم پیگیر باشد و کم نیاورد. 
 حرف خاصی ندارید که ما سوال نکرده باشیم؟ 
  اول باید از مجموعه پرسنل صارم تشکر کنم. در صدر همگی از جناب آقای دکتر صارمی که چنین مجموعه ای را تاسیس کرده است و مدیریت می کند. هنوز قسمت نشده ایشان را از نزدیک ببینم اما آقای دکتر صارمی را از تلویزیون و در برنامه ماه عسل دیده ام. اگر من به آن برنامه دعوت می شدم اول و آخر تبلیغ بیمارستان را می کردم و ابایی از تعریف و تمجید نداشتم. چرا که همه باید بدانند که چنین مجموعه ای در تهران وجود دارد و ناامید نشوند. زندگی من با وجود چنین مجموعه ای هنوز قوام دارد و ادامه پیدا کرده است. من در یک بازه زمانی حتی به فکر آوردن یک نوزاد از شیرخوارگاه بودم که تقریبا همزمان شد با آشنایی ام با صارم که خدا اینطور سرنوشت ما را رقم زد. در مرحله بعد از سرکار خانم دکتر اکبریان بسیار سپاسگزارم. خداوند ایشان را سر راه ما قرار داد تا دنیای جدید پیش روی ما قرار بگیرد. در وهله بعد از سرکار خانم دکتر مصدق خیلی ممنونم. ایشان در حق همسرم من خواهری کردند. از سرکار خانم حکاک هم که در همین مجله صارم متوجه شدم ایشان مامای نمونه سال 96 هم شده اند هم بیش از اندازه تشکر می کنم. حضور چنین انسان هایی روی زمین غنیمت است. باید قدرشان را دانست. و در آخر باید از تک تک پرسنل بیمارستان تشکر کنم. دست همگی را می بوسم. الهی که هر چه از خدا می خواهید به شما بدهد.