نبودن هرگز به تلخی از دست دادن یک بودن نیست

تاریخ 1396/12/19 زمان 19:34:25 بازدید 392

نبودن هرگز به تلخی از دست دادن یک بودن نیست


نبودن هرگز به تلخی 
از دست دادن یک بودن نیست
فقط هشت سالم بود
تنم بوی مدرسه می‌داد، بوی دبستان، بوی لقمه هایی که مادرم در کیفم می‌گذاشت، آخ که چقدر این بو را یادم هست!
فقط هشت سالم بود 
تا دست راست مادرم را در آغوش نمی‌گرفتم خوابم نمی‌برد! عادت بود دیگر!یک عادت عاشقانه!
فقط هشت سالم بود
عاجز بودم از بستن بند های کتونی ام!تلاش هم نمی‌کردم یاد بگیرم چون می‌دانستم مادرم هست دیگر، او می‌بندد، چقدر عاشق این لحظه بودم، وقتی بند کفش هایم را می‌بست موهایش را بو می‌کردم، نفس می‌کشیدم! مگر خوش بو تر از این هم چیزی هست؟
فقط هشت سالم بود......
ظهر سردی بود، از آن ظهر هایی که خورشید با زمین قهر کرده، بدترین ساعات زندگی‌ام را می گذراندم، آخر صبح بر سر رفتن به مدرسه با مادرم دعوا کردم، سرش داد زدم، تمام روز در مدرسه به این فکر می‌کردم که چگونه با مادرم آشتی کنم!
رسیدم سر کوچه، شلوغ بود ، صدای پدرم از بین جمعیت به گوشم رسید، مردم جور دیگر نگاهم می‌کردند، راه باز شد و رفتم جلوتر...مادر که روی زمین افتاده بود، پدر که ضجه میزد، نان‌های تازه‌ی آغشته شده به خون، پیرمردی که روی زمین نشسته بود و بر سرش می‌کوبید و می‌گفت بدبخت شدم و .... زمزمه های مردم که می‌گفتند تمام کرد بیچاره و گل‌های رزی که از دستانم افتاد
من ماندم و کیف بدون لقمه، من ماندم و بند کفش هایی که هر وقت می‌خواستم ببندم یک ربع گریه می‌کردم، من ماندم و بی خوابی ....