چگونه شرح دهم، لحظه لحظه خود را برای این همه ناباور خیال پرست...

تاریخ 1396/08/29 زمان 07:50:08 بازدید 177

 

 

آرام و بی‌صدا قدم برمی‌داشتم. هیچوقت فراموش نخواهم کرد شبی که قرار بود به یکی از خاطره‌انگیزترین شبهای پاییزی‌ام تبدیل شود ولی در کسری از ثانیه رنگ و روی تمام خاطرات رفت. پشت سرهم تلفنم زنگ می‌خورد. انگار اتفاقی افتاده بود و من در قدم زدن‌های گاه و بیگاه آخر شب بی‌خبر از همه‌جا بار سنگین تلفن‌ها را فقط دلتنگی‌های خانوادگی می‌دانستم و حس می‌کردم همه فک و فامیل یک شبه دلشان برای من تنگ شده و می‌خواهند احوالم را جویا شوند. 
یکی، دو تا، سه تا، ... ، ده‌تا... ، نه، انگار تمام نمی‌شد.  هر قدم که برمی‌داشتم می‌خواستم از تمام نفس‌های پاییز و آبانش استفاده کنم اما نمی‌دانستم آن طرف غوغایی به پا شده است. 
راستش را بخواهید لرزش خفیفی را زیرپاهایم حس کردم، اما از آن رو که رفت‌وآمدهای قطارهای مترو، گاه و بیگاه این لرزش‌ها را زیر پایم وارد می‌کنند به آن اهمیت ندادم تا اینکه پیامی در تلگرام تمام هوش و حواسم را معطوف خودش کرد. 
پسر جوانی که گویی نه هرگز  بلا دیده است و نه حجم سنگین ناخوشی‌ها ، روزگار را به کامش تلخ کرده‌اند و مثل خیلی‌های دیگر، از هر لحظه می خواهد سلفی‌اش را ثبت کند. عکسی که به دستم رسید شوکه‌ام کرد. زیرش نوشته بودند «من و زلزله، یهویی»
ابتدا حس کردم می‌خواهند سربه‌سرم بگذارند اما کمی که فکر کردم و صدای لرزان مادرم را پشت تلفن به خاطر آوردم دیدم قضیه جدی‌تر از آن است که فکر می‌کردم. اولین کاری که کردم پشت سر هم تمام تلفن‌های موجود خانواده را گرفتم. هر کدام که جواب نمی‌دادند نگران‌تر می‌شدم و به دیگری زنگ می‌زدم تا اینکه پدرم تلفن را جواب داد. سر و صدای زیادی می‌آمد، فقط فهمیدم همه می‌گویند شکر خدا به خیر گذشت. 
نمی‌دانم کلمات چگونه و چه تعداد بین ما رد و بدل شد اما همین را می‌دانم که چند دقیقه‌ای که توانستم با همه آنها صحبت کنم برایم یک سال تمام گذشت. 
تازه متوجه لرزش زیر پایم شده بودم، انگار سنگینی آن لرزش آنقدر بوده که تمام نوار غربی کشور را لرزانده و تا تهران رسیده است. 
صدایشان را که شنیدم کمی آرام‌تر شدم اما نگار فاجعه وحشتناک‌تر از اینها بود. تند و تند اخبار و عکس‌ها در تمام گروه‌ها و کانال‌های تلگرامی به دستم می‌رسید. فکر می‌کردم فقط محدوده شهر ما را لرزانده است و من فقط نگران دو شهری بودم که خبر داشتم زلزله آن را تکانی اساسی داده است (بوکان و مهاباد). اما ... امان از این امای بی‌انتها...
به تمام کسانی که می‌دانستم خبرها را رصد می‌کنند زنگ زدم و تازه متوجه شدم که چیزی که خانواده من و همشهریانم را به وحشت انداخته تنها گوشه‌ای کوچک از آن فاجعه دردناک بوده است. 
کردستان عراق، کردستان ایران، آذربایجان غربی و حتی زنجان، اصفهان و تهران هم از گزند این غرش هراس‌انگیز زمین در امان نمانده‌اند.  کرمانشاه و ایلام اما سهم‌شان بسیار بیشتر از سایر مناطق بود. خانه‌هایی که تا چندی قبل کلیدهای طلایی‌شان تبلیغ می‌شد  اکنون به قتلگاهی وحشتناک تبدیل شده بودند. همان مسکن‌های مهری که همه چیز داشتند غیر از مهر.  کودکانی که فکر می‌کردند پدرشان زیباترین و مرتفع‌ترین خانه دنیا را برایشان خریده است. اکنون یا زیر آوارهای به جا مانده از زلزله  جان داده‌اند و یا در بیمارستان‌های نه چندان مجهز کرمانشاه و ایلام با مرگ دست و پنجه نرم می‌کنند. 
آری، زمین تکان خورد و تکانش دودمان خیلی‌ها را بر باد داد. اما در عجبم چرا هنوز هم که هنوز است هیچ کس خودش را مسئول این  ویرانی نمی‌داند. یعنی واقعا تمام شماهایی که ادعایتان گوش فلک را کر می کند و فکر می‌کنید خدا را بهتر از خودش می‌شناسید از دیدن این ویرانی‌های بی‌سابقه شرمگین نمی‌شوید؟ شما که می‌گویم منظورم تمام کسانی است که می‌توانستند کار درستی را انجام دهند و ندادند. 
منطق ما که نمی‌تواند شما را بیدار کند لااقل برای یک بار هم که شده فکر کنید پدری که زیر آوارها دنبال خانواده‌اش می‌گردد خود شمایید، آن وقت هم به سادگی از کنار این فاجعه رد می‌شوید. 
تمام شانتاژهای خبری به کنار،  این که مسکن مهر گل کدام دولت بود که به سر ملت گذاشته شد به کنار، اینکه کدام شرکت هواپیمایی از آب گل‌آلود ماهی می‌گیرد و بلیت 200هزار تومانی را بعد از زلزله 900هزار تومان می‌فروشد به کنار، اینکه تفریح بعضی از مردم کوته فکر جوک ساختن در این شرایط است به کنار، لااقل شما بگویید  برای کاهش آلام این فاجعه چه کار می‌توانستید بکنید و نکردید؟‌
این سوال را در خلوت خودتان و خدایتان چند بار مرور کنید. اگر توانستید خدا را هم قانع کنید ما مثل همیشه سکوت 
می‌کنیم.