منتظر تولد خواهرم در صارم هستم

تاریخ 1396/04/13 زمان 10:05:28 بازدید 270

چند روز قبل در بیمارستان پسر بچه ی بامزه ای را دیدم که از همان ابتدا توجهم را به خودش جلب می کرد ...


چند روز قبل در بیمارستان پسر بچه ی بامزه ای را دیدم که از همان ابتدا توجهم را به خودش جلب می کرد. 
کمی پیگیرش شدم. با پدرش مشغول گردش داخل لابی بیمارستان بودند. 
به تصور اینکه ممکن است همراه یکی از بیماران باشند به کارهای 
روزانه ی خود ادامه دادم. 
چند دقیقه گذشت و من همچنان در قسمتهای مختلف بیمارستان در حال گردش و بازدید بودم تا سوژه های خبری خاص از چشمم پنهان نماند که تلفن همراهم به صدا در آمد. 
سرکار خانم طاهری، سوپروایزر آموزشی بیمارستان بود. 
ابتدا فکر کردم طبق روال معمول در ارتباط با جریانات کاری روتین آموزشی تماس گرفته اند. اما داستان، متفاوت بود. 
- خانم طاهری: «سلام. می تونید چند دقیقه بیائید دفتر پرستاری.»
- من: «سلام. چشم. موضوعی پیش اومده؟»
- خانم طاهری: «بیائید، متوجه 
می  شوید. یه سوژه داغ خبری دارم براتون.»
تا این جمله را شنیدم به سمت دفتر پرستاری رفتم. همین که رسیدم همان پسر بچه ای را دیدم که در لابی توجهم را به خود جلب کرده بود. 
با مزه و شیطون. با یک نگاه شیرین و خاص اتفاقات جاری دفتر پرستاری را زیر نظر داشت. 
خواستم جریان را بیشتر پیگیری کنم که پدرش گفت: «امیررضا!»
تا این را گفت پسر بچه بلند گفت: «آقا امیررضا»
پدرش لبخندی زد و ادامه داد: آقا امیر رضا چند سال پیش اینجا به دنیا اومده. 
تقریبا 6 سال از آن اتفاق می گذرد. 17 مهر ماه سال 90 روزی بودکه آقا امیررضا در بیست و هشتمین هفته ی بارداری به دنیا آمد. 
این جریانات را که شنیدم کمی با امیررضا شوخی کردم و سر به سرش گذاشتم. 
پرسیدم: «الان بعد از 6 سال اینجا رو یادت اومده؟» 
به آرامی گفت: «نه! من چند بار دیگه هم اومدم اینجا. الان خواهرم قراره به دنیا بیاد. اسمش رو گذاشتم «یسنا».»
مشخص بود از اول این اسم را خودش انتخاب کرده که تا این اندازه به آن حساسیت دارد. 
از پدرش که موضوع را پرسیدم، متوجه شدم درست حدس زده ام. 
امیررضا کلام کودکانه اش را ادامه داد و گفت: «من خیلی دلم می خواد بزرگ بشم و زود برم سر کار؛ اون وقت همه آقا امیررضا صدام می کنن.»
تازه فهمیدم که اصرار او  روی کلمه ی «آقا» چیه؟ امیر رضا می خواهد با آن پیشوند بزرگ شدنش را به همه اعلام کند. 
کمی با او صحبت کردم و سپس پای حرفهای پدرش نشستم. 
می گفت: «اون روزهایی که امیررضا متولد شده بود خیلی نگران بودیم. اما مراقبتهای خاص و ویژه ی پرسنل و  پزشکان بیمارستان صارم ستودنی بود. آنها 26 روز از امیررضا مراقبت کردند و پسرم را سالم به ما تحویل دادند. از زحمات سرکار خانم دکتر کرم نیا بسیار سپاسگزارم. ایشان هم در بارداری اول همسرم و هم در بارداری دوم ما را خیلی کمک کردند. از همه ی پرسنل زحمت کش بیمارستان هم بسیار بسیار متشکرم و  خوشحالم هر دو فرزندم در این بیمارستان به دنیا اومدند.»